بعد از جنگ ...

هنگام بازگشتم به خرابه شهر زادگاهم ، چشمانم پر شده بود از نخلها و اکالیپتوسهایی سوخته که سرشان بر دار بود و ریشه هایشان همچنان در خاک !

و آدمی ررا چه آدمیتی اگر ببیند و نیندیشد و نپندارد ؟

من خویشاوند دیوار به دیوار نخلهای سر داده و ذلت را تن در نداده ام !

خویشاوند نزدیک بلوطهای دالاهو و نواکوه و بازی دراز . با هر بادی به حرکت نخواهم افتاد و با هر بارشی خود را نخواهم باخت .

واما تو ...

تو ای نیلوفر مردابی که  با هر جهش قورباغه ای ... میلرزی !

مرا با تو میانه ای نیست .

 

× این چند خط را با عصبانیت نوشتم . ظرف امروز و فردا تمام و کمالش را خواهم نوشت !

 


ادامه مطلب ...