آنچنان ضعیف و نحیف بود که احساس می کردی همین الان است نقش بر زمین شود و ...

پرسیدم  اینها کار خودته ؟

نیشخندی زد و جواب داد :

- اینا کارای بد منن !

بعد با دستای استخونیش شروع کرد به کشیدن قلم فلزیش رو چوب عناب.

عصا به قدری زیبا بود که ... حرفش را نمی زنم که کم نگفته باشم . روی یه تکه چوب عناب ... رزمهایی از شاهنامه و بزمهایی از منظومه ی خسرو و شیرین و شاه بیتهای فردوسی و حافظ و سعدی و آرامگاههایشان و و و و و و و و و و و 

به قدری زیبا و هنرمندانه ... که دیگه دلم نمیاد بنویسم .

گفتم چند ؟

گفت خودت قیمت بزار .

گفتم می ترسم چیزی بگم که خراب بشم و دستم رو شه ...

اینبار خندید و گفت :

خدا وکیلی ازت خوشم اومد ... هرچی بگی عشقه .

کمی من من کردم و گفتم ... من قدرت خرید اینو ندارم . فقط بگو می خوای چند بفروشی ؟

رو حساب فضولیم می پرسم ها  .

- برای شما پونصد تومان !!!!

- پونصد هزار تومن ؟!! همه ش پونصد تومن ؟

- نه بابا ! همین یه دونه عصا ..

- می دونم همین یه دونه عصا ... منظورم اینه میلیمتری پونصد تومن ... یا سانتیمتری ؟

 ایندفه پوزخند تندی زد و گفت ... داداش من حالم خوش نیست ها ... خمارم ... تو هم هی گیر بده .گفتم مرد حسابی ... اینی که من دارم می بینم دست کم بیست سی تومن میارزه .

حالا تو این مملکت کوفتی که نقل و نبات مقلقه ی لب و لوچه ی خره و  زر و گوهر   آویز گوش گاو و گوساله ... بالاخره یکی پیدا می شه قدر اینهمه هنر رو بدونه و ده درصد ارزش واقعیش رو بده بابتش .

یه ربع, دلم سوخت برای بی پولی  ... یک ربع, دیگه سوخت برای هنرمند معتادی که دسترنجش رو داشت به هیچ می فروخت و نیم دیگرش آتش گرفت برای سرزمینی که جار می زنندش هنر نزد آنان است و بس و هی ...

به سختی خداحافظی گفتم و سختتر پامو کشیدم دنبالم و هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که گوشیم زنگ خورد . الف دوست قدیمیم بود .

شاعر و نویسنده و منتقد و نوازنده و آوازخوان و ....

روزگارش بدتر شده بود و می خواست راجع به تصمیمی که گرفته بود با من مشورت کنه .

گفتم الف جان ...

الان زیر تیغ آفتاب نمی شه راحت حرف زد ... یه بیست دقیقه دیگه می رسم خونه ... خودم باهات تماس می گیرم و حرف می زنیم.

قبول کرد و من اومدم اینور جاده که سوار تاکسی بشم .

زیر تیغ آفتاب ... داشتم یکی یکی تاکسی ها رو پر می دادم که یهو چشمم افتاد به آقای میم  حزب بادی ... دوست سالهای گذشته که پشت رل ماشین مدل بالاش ... کولر روشن شیشه هاش رو کیپ کرده بود و ویژژژژژژژژژژژژژژژ !

الف و این یارو ... هردو تو یک حال و هوا بودن .

اما الف کجا و این بادبادک کجا ؟

آقای بادبادک ... یه روز که پیش فلان مدیر بودیم و می دونست طرف یه نیم نگاهی به جریان ا ص ل ا ح ا ت داره ... شروع می کرد که آی این چه وضع مملکته و خاتم خاتمی میشد و ... خادم آزادی اندیشه و ...

یه روز که فلان مدیرک اصولگرا رو می دید ... یقه ش رو مث امروز شیشه های ماشینش کیپ می بست و عوذ می برد به او از شر سبزه قباهای ابابیلی و ... آه !

کلاهمو از سر برداشتم ... باد گرم رو عرق سرم سرد شد و کمی خنک شدم .

تاکسی ایستاد ...

گوینده ی رادیو داشت میگفت رکورد دار حراجی کریستی ... یک اثر نقاشی متعلق به مارک روتکو هست که به ارزش 87 میلیون دلار به فروش رفته !!!

اسمش رو به خاطر اینکه فراموش نکنم سریع زدم تو گوشیم .

تا رسیدم خونه ... سریع لباسامو عوض کردم و آبی به سر و صورت زدم و نشستم راجع به اثر صد میلیارد تومنی Mark Rothko جستجو کردن ...

تابلویی به نام (  نارنجی قرمز و زرد ) !!!

همین لینک : http://www.youthgoogly.com/rothkos-orange-red-yellow-fetches-89-9-m-dollars-record-price-for-any-cotemporary-painting/893

خیلی چیزها به ذهنم می رسه که می ترسم بگم ...

نه برای خودم ...

می ترسم بگم تا زمانی که اعتیاد مث خوره جسم و روح جوانهای خوشفکر و هنرمند سرزمینم را می خورد و کسی هم گوشش بدهکار نیست ..

تا وقتی که امثال آقای بادبادک به راحتی وارد سیستم مدیریتی مملکتی می شوند و بسیار کسانی چون  الف - دوست خوب سالهای دور و نزدیک من - همچنان سراسیمه ی یافتن شغل پیش پا افتاده ای هستند ...

آب از آب تکان نخواهد خورد و سالهای آینده نیز ... هنرمندیهای مردمان این سرزمین فقط زینت بخش متروپولیتن و آرمیتاژ و لندن و نیویورک و میهو خواهد بود .

آهنگ طاقت بیار رفیق سیاوش قمیشی رو روی تکرار می زارم و احتمالا هزار بار گوش خواهم داد ...

- الو ...

سلام الف جان ... شرمنده .. الان رسیدم خونه ... حالت خوبه ؟

-چه حالی ... !!!؟

صدای غمگین الف تو آهنگ سیاوش می پیچه که می خونه:

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو

تو زنده میمونی رفیق ... طاقت بیار این راه رو