می خندیدی !

ومن چقدر صدای خندیدن را خوش دارم  حتی اگر از لب دشمنی پر کشیده  باشد .

وقتی پرسیدی : هنوز با شتر سر کار و کلا س می روم ؟

من هم خندیدم !

پرسیدی : چندتا زن داری ؟

بیشتر خندیدم !

پرسیدی : تو هم آدم سر بریده ای ؟

باز کمی خنیدم ، اما ...

وقتی گفتی :

گفتی . . .

بیجا کردی که گفتی !

من آرامم و گوش شنیدنم از زبان گفتنم درازتر است .  خونسرد و آرام چون بودایی که نامش را بردی و منطقی چون افلاطونی که او را آغازگر روشنی می دانی . اما آتش می گیرم ... نه ! خود آتش می شوم  وقتی کسی  نام مادرم ایران و دایه ام انیران را به گستاخی ببرد . امروزم را دیده ای ؛ اندیشیده ای که دیروزمان نیز اینگونه بوده ست و فردایمان نیز هم ؟!

نه  مستر !

این سرزمین که تو پرسیدی کجای نقشه ی جهان ایستاده است ، دیروز قدش از فلک فراتر بود و چهار شانه اش از اینجا تا آنجا که تو نشسته ای فراختر . پدرانمان فرمانروایان گیتی بودند و پاسداران روشنی ، اما نسبمان را از مادرانمان می گرفتیم .

زمانی که پدران پارسیمان ،  به نام هورمزد دادگر  ؛ به نبرد تاریکی می شتافتند ، زمین زیر سم اسبهای اصیل کرد و ترکمن و اسبچه های خزری می رقصید !

کتاب عتیق را نخوانده ای به یقین  !

آنجا که  یهود ، یهوه ی بزرگ را به خاطر داشتن پادشاهان عادل  پارسی شکر فراوان گفته اند . اینجا سرزمین همان دادگران جهاندار است .

بسیار زنان این سرزمین به شاهی رسیدند . فرمانده شدند . دریا سالار شدند و . . .

نه مستر !

نه  ..................

 

اگر چه روزگارمان آشفته ست ، اگرچه قد قدرتمان کمی خمیده ست و . . .

اما . . .

            چو ایران نباشد ؛ تن من مباد        بدین بوم و بر زنده یک تن مباد