روز خوبی نخواهد بود !

تمام صبح را کلاغی در گوشم قار قار می کرد ؛ روز خوبی نخواهد بود ! روز خوبی نخواهد بود !

خیابانهای همیشه را به زور تنه زدنهای عابران پا میزنم .  نه ! خیابانهای همیشگی نیستند . چیده شده اند از ویترینهای سیاه و سفید ، ماشین های سیاه و سفید ، مانتوهای سیاه و سفید ، رژ لبهای سیاه و سفید و …

جهان چه سیاه و سفید است امروز !

 بازاحساس می کنم مرده ام . و جسدم را شبانه ، در دوردستی مه آلود به خاک سپرده اند .

باز احساس می کنم کسی پشت سرم راه می رود . سایه به سایه ی من . با هر گام من گام برمی دارد و با هر بار ایستادنم می ایستد .

با توام های ! با توام ؛ شبح شوریده ! دیدمت . تو را در شیشه ی ویترین مغازه ها بارها دیده ام . چقدر هم شبیه به خودمی ! اما پیرتر و تکیده تر .

باران گرفت . چترم را باز فراموش کرده ام با خود بیاورم . نمی دانم چرا هر وقت چترم را جا می گذارم ، بارانی ناگهان می گیرد ! چه معاشقه ای می کنند این باران و خاک . چه عطری دارد بوسه هایشان . و من فکر می کنم چه حالی می دهد گیراندن سیگاری !

 باران تندتر می شود و گامهای من نیز . ک ک ک جا می ی روم ؟ اینجا کجاست ؟

خدایا ، من کجا می روم ؟ چرا از خانه بیرون زدم ؟ چرا همه چیز سیاه و سفید است ؟

باز تنه ی سختی می خورم از عابری که رم کرده بود از باران . و یادم می آید  ؛

 

  کلاغی را که تمام صبح جار می زد :

 روز خوبی نخواهد بود ! روز خوبی نخواهد بود !