* این مطلب را به تبع از آخرین پست دوست خوبم - رویای  بهار  -  نوشتم .

 

 

 

 

 

دو ساله بودم که جنگ شروع شد !

اما ...

نمی خواهم راجع به جنگ بنویسم !

به اندازه ی کافی ازجنگ  نوشته ام و برایش سروده ام .

به قبل از جنگ برمی گردم . پدرم خیلی سالها پیش ، از کردستان به کرمانشاه فرار می کند . از دست ظلم نامادری . خودش می گوید ، والا من که نامادربزرگم را ندیده ام ! با مادرم ازدواج می کند . مادرم دختر مردی مرتد از اهل حق و مادری شیعه بوده و پدرم هم که از هر سو سنی  !

خلاصه ...

اینچنین است که من – این فرزند نامشروع فقر و فلسفه – پا به عرصه گیتی می گزارم و با اذان نامم را به عربی و بر وزن مفعول در گوش عصیانم سر می دهند و آوارگیهای پدر و درماندگیهای مادر را دست و پا می زنم ، تا  بلکه اخم خانه ی بختشان به لبخندی باز شود .

دوساله شدم و از اینجا بود که جنگ شروع می شود و من کاری به کار جنگ ندارم !

کودک دوساله ی آواره ای بودم که به سرزمین نامادری پدری بر می گشتم . چند زمستان به سرعت آمد و تمام شد . پاییز چند سال بعد به مدرسه ام سپرند تا شاید چند ده پاییز بعد ؛ آفرینش را به ولوله ی خردم بسازتر کنم یا آشفته تر !

هرچه خاطراتم را مرور می کنم و لایه لایه های ذهن آن سالیان را می جورم . . . پدرم را نمی یابم . این پدر را . وگرنه هزار ناپدری را به صف می بینم ! از رئیسعلی دلواری گرفته ، تا میرزا کوچک خان و ریش قرمز و دکتر ارنست و پدر کم حرفم که پدر جون و هوتارو هم بود !

به مدرسه رفتم . تبعات جنگ و بمباران و صدای آژیرقرمز و آمبولانس و سرفه های ضدهوایی و دیوار صوتی ... از من پسربچه ی نا آرامی ساخته بودند که هر صدای مخالفی را به زور مشت و لگد خفه می کرد و گه گاه نیز زیر آوار این صداهای خفه شده دفن می شد و گاه ...

بچه هایی که زور فردیشان به من نمی رسید و قلدرترینشان در خلوتی که مابینمان  سر می داد ؛ ضعیف ترینشان می شد ، در شورای خلیفه گریی که تشکیل داده بودند ؛ برای ضربه زدن به من به راهکاری رسیده بودند و از فردای همان روز گله گله دور من حلقه های ترور تشکیل می دادند و چون اعراب وحشی ، کف می زدند بی دف و داد می زدند : شیعه ی آواره هی هی ! شیعه ی آواره هی هی  . . .

معنی آواره اش را می دانستم ، اما آن یکی کلمه اش را نه ! شیعه !؟

خسته و گرگرفته از این مبارزات دیالکتیکی به خانه بر گشتم . مادرم روی سکو به غروب زل زده بود و داشت سیگار تنهاییش را می کشید . زندگی آن وقتها شاید برایش ، کشیدن سیگاری بود در فاصله رخوتناک بین دو همآغوشی . اما نه ! مادرم که سواد نداشت . حالا هم سواد ندارد . ازش پرسیدم : مان ! شیعه یعنی چه ؟

مادرم پکی به سیگارش زد از آنگونه که بعدها دیدم فروغ می زده . جواب داد شیعه یعنی حضرت علی !

پرسیدم حضرت علی چیه ؟

حتما پک دیگری هم زد . . . یادم نیست ! ولی به یاد دارم  که صدایش تغییر کرد و جواب داد : حضرت علی پهلوان بود . با ذوالفقارش سر کافرها را می برید و دروازه ی  خیبر را با یک دست بلند کرد . حضرت و خیلی کارهای دیگه که یادم نیست . ذوالفقارش را که مطمئنم نتوانستم تلفظ کنم . اما من تنها یک نفر را با این خصوصیات میشناختم .

استاد فانگ ، شمشیر زن یک دست ! چند ماه قبلتر پسر عموی بزرگمان ، من و برادرم را برده بود سینما و فیلمش را دیده بودم .

بگذریم !

تمام سالهای بعدی را به شلقه ی  مذهب رانده شدم و در سرزمین پدری ، به جرم رافضیگری توسری ها خوردم . حالا دیگر هم علی را می شناختم هم عمر را !

جنگ تمام شد . به سرزمین مادری ؛ جایی که به دنیا آمده بودم برگشتیم . سال سوم راهنمایی بودم و هنوز هم قلدر . جای پدر هنوز هم خالی بود و ناپدری های قبلی جایشان را به کسان دیگری داده بودند . کاپیتان شرینگهام و لینچان و یانگشی صورت آبی .

داییم را هرگز ندیده بودم . داییم اتوبوس داشت و من در آواره گی چه پزهایی نداده بودمش این دایی را ، که تی بی تی دارد و غافل از اینکه شاگرد شوفور بوده بیچاره .

 

آنروز مادرم چین و چروکهای صورتش را بند می انداخت و آواز می خواند به زبان مادری . قرار بود به خانه ی دایی برویم از قرار . من هم تنها و تنها به تی بی تی فکر میکردم و ذوق میکردم از این خیال که روی پاهای دایی ندیده بنشینم و فرمان اتوبوسش را بپیچانم به این سو و آنسو و  . . .

 

خلاصه تر اینکه ...

به خانه ی دایی رفتیم . مادرم دستش را انداخته بود به دور گردن خان برادرش و زار زار خوشحالیش را می گریست و من زار زار چشمانم را می دواندم هر سوی کوچه که شاید تی بی تی دایی را ببینم . همه رفتند تو و من هنوز کوچه را تا میزدم از هر سو ، بی سود !

به ناچار من هم تو رفتم . جماعت نشسته بودند و من تنها به پا . با دیدن من همه سکوت کردند و مادرم که تنگ برادرش نشسته بود تنگ تنگ ، من را به انگشت سبابه اش نشانه گرفت و گفت بیا پیش داییت !

من هم که دایی را از چند دقیقه قبلتر شناخته بودم ؛ رفتم تا آغوش باز شده ی دایی را پر کنم . به محض اینکه نشستم روی زانوهای دایی ... سرم را بوسید و بعد  . . .

سیلی کمی محکمی را پس سرم حواله کرد و گفت : کره خر ؛ پشت سرش مثل باباش صافه ! بعد هم گردنم را از پشت محکم گرفت و در حالی که فشار دندانهایش را روی هم حس می کردم ، صداش رو شنیدم که ازم پرسید :

تو که عمری نیستی خرگردن ؟ هستی ؟

عمر ؟

خدایا ...

 

·                                                                                                                     * این مطلب مقدمه ایست بر پستی که به زودی خواهم نوشت .

*                      

 تا اینجا مقدمه ایست برای مطلبی که به زودی خواهم