به دنیا آمده ای !

چند سال قبل از تو پدر و مادرت سر سفره ای نشسته اند که تمام حرمتش به حضور کتابیست که حتی قادر به خواندنش نیستند و گوش فرا می دهند به شنیدن کلامی که حتی قادر به فهم تنها کلمه ای از آن هم نیز ...

عاقد می خواند به زبان نا مادری و در ذهنش می شمارد تعداد هر باره ی این خوانش را در روز و ضرب می کند در ماه و رقم در می آورد از دل این خواندنها و با آن می سازد  خانه اش را !

مادر ...

آه مادر !

مادر نگاهش از چهارچوبه ی پنجره پر کشیده  و سالها را به سرعت عبور می کند در رویاهایش . جهاز خواهرم را می بندد این سو و جهاز عروسش را باز می کند  آن سوتر !

پدر ...

وای پدر !

پدر تمام تنش می تپد از خیال تن مادر و برهنگیش در شبی که بی مهتاب می شد .

عاقد باز می خواند به زبان نا مادری و مادر وکیلش می کند به تکامل پدر و  پدر در جوابش ؛  قبول می کند هیچ را !

و اینگونه ست که از قبل این نا خوانستن و نادانستن ؛ حرمت بوسیدن و لمسیدنشان ازاله می شود از تن و روحشان و تو به وجود می آیی از جود مادر و جوش پدر .

به دنیا آمده ای و حالاست که نامی اختیار کنندت از این همه نام . پدر نامی  می گزیند از تبارش و مادر بر می آشوبد به دفاع از تبارخویش . نامها را یک به یک کنار می زنند و به نامی می رسند آنچنان  که گوش فلک  می لرزد از حرمتش !

زندگیت آغاز شده . به همین سادگی ! مثل هر باد و برقی از سر می گذرانی روزها و شبهایش را و به یاد نمی سپاریشان جز به خوانش گاهانه ی شعری .

بزرگ می شوی . کم کم پی می بریش او را که دانسته ای گم بودگیش را ! در مکاشفه و مشاهده فرو رفته ای و کو دستی تا دستت را بگیرد . نزدیکش می شوی به صدفه و دورت می کنند به زور سبحه ! مادر را می بینی که در آواز پدر به نماز ایستاده . پدر را می بینی که نمازش را به آواز می خواند !

به نماز می ایستی . دستانت را قفل می کنی به سرافکندگیت و ... اللللللللله اکبر ...!

سلام نمازت ؛ خداحافظ مادری می شود که می پندارد از دستت داده ست و  لبخند پدری که تمام عمر را بر هیچکس نمازی نبردست ! و مگر نه اینکه که مادر تو را به خدایی می سپاردت هر روزه که یکیست و نیست الا او ؟! و مگر نه اینکه این خدا را به هر زبان و هر کلام که بخوانیش می فهمد و نیتت را اگرهم خود ندانی او می داند ؟!

با خودت می اندیشی ...

می اندیشی می اندیشی می اندیشی ...........

ناگهان می مانی و در مغزت کم کم علقی از مزدک و مانی و ولتر شکل می بندد . احساس می کنی بزرگتر شده ای و حالاست که اولین وزوزه های عصیان را می شنوی . هیچ تر از هیچ تویی ، پوچ تر از پوچ منم !!!

به کرکگارد می رسی و کانت و اسپینوزا . آنقدر گیج می شوی و گیج می خوری و سکندری ... تا می رسی به مارکس و فوئرباخ و ناگهان در مغزت انفجار بزرگی رخ می دهد و جهان به صدفه آغاز می شود و خدا پایان می یابد !

آری !

من چونان ماهیی در تنگ مذهب گرفتار شده بودم .

 

* این قصه ادامه دارد .