اشتباه کردم !

به همین سادگی . و حتی شاید ساده تر !

و مگر نه اینکه آدمی را خطا آنچنان جایز است که گذر کند از خویش ، و سرزمین امن و نعیم  پدری را به وسوسه ی سوالی بگذارد و هبوط کند ؟!

من هم فرزند همان آدم بودم و همواره نشئه ی این آدم بودنی که نشده بودم . کبریت را کشیدم و انداختم روی کاغذها و دفترهایی که آنچنان الکل خورانده بودمشان مست مست که جوهر افشان شده بود از تنشان و ناگهان . . .

مادرم داد زد و من در گرگره ی شعله های آتش می خندیدم و نمی شنیدم . اما می دانستم  که  نگران موزاییکهاییست که مبادا سیاه شده و زغال شود در دست صاحبخانه ؛ تا بکشد بر اجاره نامه ای که نفسهای آخرش بود و من  . . .

من بسان شیر نره ای که شهوت چک چکه می کند از دهانش و بیرون می ریزد از نعره هایش و به بهانه ی تناسل و نیت همخوابگی با جفتش ، توله هایش را از هم می دراند و فاتحانه جفتش را می خواهشد ؛ فرزندانم را سوزاندم و حالا بود که روحم را به خواهش جسمم بخوانم و او تسلیم جسم دم کرده ام شود .

چند سال گذشت و من همچنان خواهشگر روح عصیانیی هستم که سر می کشد به هر جا و رم می کند از هر ناکجا .

من برای انتقام از روحم ؛ فرزندانمان را سوزاندم و حالا باز بسترم  گور تنهایی جسمم است و روحم بهانه ی گریزش ، قلمیست که به نادانی و غرورش شکستم .

من هنوز زنده ام !

ایستاده آنسوتر از روحم .

 و . . .