ته کشیده ام !

آنگونه که مشت می کوبم بر دیوار و دیوار  را بر سر . ورق می زنم تقویم سبز رنگی را که طلایی کوب شده بر آن عددی که  دیگر نمی نگاریمش بر هیچ سر برگ و یادداشتی . 1381 ...

ورق می زنمش و خش خشش در غرش آسمان گم می شود . هر صفحه اش شعریست و هر شعرش خاطره ای .

آسمان بازغرید و ناگهان یادم آمد که شاعر بوده ام . شششششششششششششاعر !!!

شعر گفتار دل است وقتی که زبان لکنت می گیرد . دارم  با خودم می اندیشم کجاها بوده ام و رفته ام و چه ها دیده ام و شنیده ام که زبانم گه به گاه الکن مانده و دلم گویا شده ؟!

گاه از این لکنتها به وجد می آیم و گاه ...

در شعری عاشق شده ام ؟!در شعری بریده ام و خواسته ام رگم را ببرم ؟! در شعری زمین را سروده ام و در آن یکی به زمان . . .

این تقویم سال یکهزار و سیصد و هشتاد و یک است !

اما حالا ...

سال 1390 !

سالهاست که تقویمی ندارم . سالهاست که شعری نگفته ام و حتی شعری نخوانده ام ، جز این بیت از شمس تبریزی ، که ترنمش گاه آرامم میسازد و گاه دیوانه ؛

 

من گنگ خوابدیده و عالم همه کرند     من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش !

 

- ته کشیده ام و مشت می کوبم بر دیوار و دیوار را بر سر !