جایی خواندم  از برهمن ؛ که آدمی هم راه است و هم راهرو و هم رفتن !

ومن تمام طول راه را تنها به یک چیز فکر کرده ام  :

آیا منم که از راه می گذرم ، یا نه ...این جاده است که  عبور میکند من را ؟

پشت سرم ده هزار شبانه روز هراس را می بینم که ایستاده پیشاپیش  ده هزار  سال بیهوده گی و رنج آدمی . هدفون آیپاد را تا ته فرو می کنم در گوشهای خواب آلودم و سرم را می چسپانم به شیشه و دویدن درختان را در تاریکی نگاه می کنم .

چه حس خوبیه ! این که تو هستی و ...       عاشق تر از خودم ... پیشم نشستی و ...

صندلی همیشه خالی کنار دستم را می گوید . همیشه ترس از حضور غریبه ای که حضورش آزارم را دوچندان کند باعث می شود دو بلیط بگیرم و شب و راه را با خیال بودن کسی که نمی آزاردم سپری کنم . صندلی خالی همیشگی این راه هزاران بار رفته !

 نیمه بلیط مچاله شده که  چپانده ام توی جیب توری صندلی جلویی را نگاه میکنم و نامی را که امشب بر خود نهاده ام با خود تکرار می کنم !

 آه ، من پرم از نامهایی که دوستشان می دارم و تنها یک شب را با آنها  سر کرده ام . پدیدار ، چاووش ، جاوید ، فرهمند ، آریا ، و ، و ،  و

باران نم نمک  شروع می شود و خدای من ...

این زیباترین و قشنگترین منظره ی ممکن است . شب و باران و جاده و شیشه های خیس اتوبوس و . . .

می گردم و آهنگ  پیرمرد رو پیدا می کنم .

بارونو دوست دارم هنوز            چون تو رو یادم میاره

حس می کنم پیش منی                وقتی که بارون می باره  

 

دلم نمی خواهد بیشتر بنویسم .

دیگر مهم نیست که من این راه را عبور می کنم یا جاده مرا !

مهم حس خوبیست که دارم . بارانی که سر می کوبد بر شیشه و صدای گرم  سیاوش عزیز .