آسوده بخواب قهرمان ، هیچکسی بیدار نیست !

سالها بود که مرگ کسی را نگریسته بودم ، چرا که من نیز به یقین می دانم مرگ پایان کبوترها نیست . آخرین بار در مرگ فرهاد بود که چشمانم به ناگاه نم افتاد و ناگهانتر خود را سوگوار مردی دیدم که برای من تنها یک صدا بود و خاموش شد .

و این بار برای کسی که روزگاری رویای چون او شدنی را در سر می پروراندم و هیچگاه نشدم . منظورم عقابیست که روزگار شهپرهایش را چید اما نگاهش را نتوانست از او بگیرد و همچنان با چشمانش آسمان را زیر نظر داشت .

و این ملت با همه رنجوریهایش چه خوب قدرش را دانستند و برایش چه ها نکردند و نمی کنند .

رفتی قهرمان ؟!

رفتی پهلوان ؟!

سلام ما را به پوریای ولی برسان و بگو شهر پر است از قلندرانی که هویتشان تنها سر تراشیده و ریش بلند است .

سلام ما را به تختی برسان و بگو هنوز در خاطره ی ملت ، بزرگیت چند چندان است .بگو هنوز به یاد داریم برآشفتگیت را ... وقتی میلیاردها تومان پول امروز را پیشنهاد دادند تا برای فلان مارک تیغ اصلاح صورت ،آگهی تبلیغاتی باشی !

 بگو هنوز به احترام روزی که به خاطر هموطنان زلزله زده ی بویین زهرا ، کلاهت را به دست گرفتی و سر پیش بازاریان تهرانی خم کردی و اعانه هایشان را جمع کردی ؛ به پا می ایستیم و کلاه از سر بر میداریم .

بگو بسیارند کسانی که قبای جهانپهلوانی را به فربهی تنشان زدند و ملت را به غضب آوردند . آنها که جلوی تلویزیون به ملت فخر فروختند و کاسه ی گدایی دستشان گرفتند پیش این و آن ، نه برای رنج ملت که برای حرصشان . بگو جهانپهلواننمایی را می شناسم که وقتی می رقصد و کمر میچرخاند ، زمین شبنم شرم می گیرد . آن یکی کمی پول گرفت و بشکه های روغن ترمز را روی صحنه ی بیلبردها ، یک ضرب بالای سر برد و می خندید و نمی دانست ملت به شل شله ی شکم وغبغبه اش می خندند !

سلام ما را به سیروس قایقران برسان و بگو :  پهلوان ! چهره ی مردانه ات را و سبیلت را عشق بود . خوب شد نماندی و ندیدی آنهایی را که با زدن سبیلشان ، قید همه چیز را زدند و رسواییها خریدند . . .

 بگو مستطیل سبز پر شده از پسرک هایی که  سر و رویشان رنگینتر از نوعروسان است و هر هفته  چه دخترکانی را به دام رویاهایشان میکشند و . . .

ناصر خان !

هفت خوان قلب این مردم را به یقین فاتح بودی ، که اینگونه زن و مرد و پیر و جوان برایت گریستند !

شانه های وجودت بی گمان آنچنان فراخ بود ، که چنین بر شانه های تکیده ی سرزمینم تشییع شدی !

خوب میدانم هرگز از یادها نخواهی رفت . خوب میدانم که همیشه آنگونه که همیشه ؛ چونان عقاب بر فراز دماوند در پروازی . اما . . .

دلمان برایت تنگ می شود .

وآسوده بخواب پهلوان ،

هیچکسی بیدار نیست !