گر گره ی گرما بود و شر شره ی عرق از سر وتن . نفسم سینه ام را می لرزاند و دهانم را می سوزاند . هر لحظه هراس اینکه نقش زمین شوم و جان به کف آسفالت بسپارم نفسم را به آتش می کشید . فکر اینکه جهنم هم به همین گرمی باشد و اینچنین حالی ؛ مصمم می داشت خودم را سرپا نگه دارم و حالا حالاها نمیرم .

ناگهان دیدم که از دور و در لابه لای امواج تف که از آسفالت بر می خاست ... زردینه ی کج و کوله ی یک تاکسی زر زر می کند .  خدایا ... !

تاکسی رسید و تمام دعاهای خیری که پشت سر داشتم اجابت شد و ایستاد .

دستگیره ی داغ را فشار دادم و در را باز کردم و آنی  پریدم روی صندلی عقب و در را بستم و ... سلام !

با دیدن راننده ی عزیز که مرد میانسالی بود و لب و لوچه اش از گرما آویزان شده ، مطمئن شدم اگر ده بار دیگرهم سلام کنم ، جوابی نخواهم شنید .

هنوز داغی دستگیره را کف دستم حس می کردم . دویست متر پایینتر ...

آقایی جوان به همراه خانمی  کنار جاده ایستاده بودند . خدا به آنها هم رحم کرد که مسیرشان با ما یکی بود و ... سوار شدند .

آقای جوان پیراهن سفید نازکی پوشیده بود و یک خودکار بیک آبی زده بود به کمر جیبش . شلوار خاکستری رنگ پارچه ای گل وگشاد و یک جفت صندل هم زینت پا و تنش بود .

اما خانم ...

خواهرم بود . نمی شد تشخیص داد خانمشه ، مادرشه ، مادربزرگشه ...

ولی هر نسبتی که با هم داشتند ... دست کم یقین داشتم دوست دختر و دوست پسر نبودند !

تمام تن و سر و صورت خواهرم چادرپیچ شده بود . یک کج نگاه به مرد انداختم و یک نگاه به خودم . پیراهن آستین کوتاه روشن پوشیده بودم و شلوار جین روشن و مث همیشه هم جوراب نپوشیده بودم . زاییده و بزرگ شده ی گرمسیر بودم و با این حال هر لحظه بیم آن داشتم که نفس آتشینم ؛ نفس آخرم باشد و . . .

فکر اینکه خواهرم مجبور بود آنهمه سیاهی را ... لباس زیر و رو و شلوار و مانتو و مقنعه و چادر را به تن نحیفش بکشد و .. خدای من !

نفسم به شماره افتاد و نمی توانستم چیزی بگویم و حرف پشت حرف قورت می دادم و... 

 خدا را شکر که به مقصد رسیده بودم .

آقا منو پیاده کن لامصب !

زد رو ترمز و من شرمسار از اینکه باعث شدم خواهرم به زحمت بیفتد با آنهمه بار سنگین و به خاطر من پیاده شود و دوباره سوار شود .

وقتی پیاده شدم رو کردم به خواهرم و با نفسی کم جان گفتم : حلال کن خواهر !

دیگر گرما را از یاد برده بودم . دیگر به پیمان کیوتو و لایه ی اوزون و آب شدن کوههای یخی قطبها و بالا آمدن آب دریا فکر نمی کردم !

تنها و تنها به خواهرم فکر می کردم که الان تو گرمسیر جانگیر اگر بخواهد مریضیش را به دکتر ببرد چه می کشد؟!

و یک لحظه به سواحل مدیترانه و اروپا و . . .

ناگهان عرق سردی روی پیشانیم نشست .

سردی و سنگینی عرق شرم !

 

*حجابی که در اینجا منظور شده ، نوع بدوی یا طالبانی بوده و هست .

*خیلی حرفها داشتم و دارم که به سبب گره خورده گی با امور نسبی موجود در جامعه و قرار گرفتنشان در محدوده ی خطوط قرمز عقیدتی ... نمی توان گفت !

* لطفا سوء فهم نکنید ! من اساسا با حجاب مخالف نیستم . هرچند طرفدارش هم نیستم .