ای دلربا ترین واژه بعد از مادر !

لابه لای صفحات تاریخ ... چونان شبحی در سایه ایستاده ای و خونریزان مردان و زنانی را به نظاره ، که با لبخند سر بر مسلخ  خیالت نهاده اند و خون از شه رگشان به رقص می جهد .

چه پدران  × شرمنم× پیشانی به پای ریشه های تو  نریخته تا زمانی  شاخ و برگهایت  سایه گستر فرزندانشان باشد  .

و چه مادران که در خشکسال نفس ؛ ریزه نان در سراب تو نخیساندند و در دهان کودکان امید ننهادند با اشک .

دیگر نامت را بر زبان نخواهم راند . که از این دشنام ، دهانها پر خون شده و  نامها بدنام .

خاموش بمان . گوشم پر است از شعارهای رنگرنگ و دهانم خالی از گفتن . دیگر نه از دست این دست و مشعل کاری بر می آید ، نه از آن داس و چکش . تاریخ ارابه اش را با بیرحمی از روی نعش برادرانم رد کرد و تو تنها نظاره گر بودی .

پس از هزاره های عسرت ، قد کشیده ام و حالا دستم می رسد به بلندترین شاخه های فریبت ، تا بچینم دانه دانه میوه های کرم خورده ات را و له کنمشان زیر پاهای حسرت .

ای تهی ترین واژه بعد از هیچ !

ای . . .

عدالت !