( من در سرزمینی زندگی می کنم که هرروز مردان و زنان زیادی توسط مردان و زنانی دیگر کشته می شوند . قویترین مردانش یا می کشند یا کشته می شوند )

× فتبارک ا... احسن الخالقین !

زهی خجسته گی این آفرینش را ، عافیت مخلوقی که مصبش تمام از اوست و نسبش نیم  او و نیم دگر خاک .

پدرم آدم را می بینم که در دومین سپیده دم  وصالش دچار تردید است  و مادرم حوا را که بی پیرهن و پیرایه ؛  ویار عصیان دارد .

آدم که نباشی ؛ فرقی نمی کند سر راهت سیب باشد یا  گندم  . کنارت یار باشد یا مار . ناگهان خودت را در آینه ی آبگیری می بینی و شیفته می شوی . در خود فرو می ریزی و دیگر دست و دلت نمی لرزد از گناه . دستت را دراز می کنی و می چینی هر ثمره ی نباید را .

نه !

دیگر پدر را بعد از ویار مادر جای آنجا نبود . و چه جایی بدتر از زمین ؟!  من اینجا به دنیا آمدم. با برادرم و خواهرانم .

پدرم  روز به روز کوچکتر می شد و ما روز به روز بزرگتر .  برادرم به بالا دوچندان  پدر شد و خواهرانم  چونان مادر  . آن یکی خواهر اما  زیباتر و لبخندش فریباتر .

شبانگاه قسمت ؛ سهم من خواهر فریباتر شد و نگاه پرحسرت برادر . صبحگاه ؛ کامروایی را به زانوی شکر نشسته بودم غافل از کین  نابرادر. اشهد انک ربی الکریم و ناگهان ...

نفرت ، سنگی شد در دست برادر و از پشت بر فرقم فرود آمد . زمین با دیدن خون من از هوش رفت و نام من در کوهها پیچید !

هابیل !

هابیل !

هابیل !