مادرم ...

بر جنازه ی شویش مویه می کرد که ناجوانمرد پدرها از کوهها سرازیر شدند .

و تو ای ناپدری پدر !

هنوز مادرم به عشق شهیدش نماز می برد و رخت سیاه به تن داشت ؛ که به زور تیغ و کلام بلیغ ، تنش را صاحب شدی و من نه ماه و یک روز بعد به دنیا آمدم .

چشم و دل قبیله ات روشن مرد !

دف بزن و برقص با شمشیر هماره برهنه ات . موالیه کنیزت پسر زاییده و . . .

هذا من فضل ربک ؟!!

آه هرگز تو را آن فهم نبود که برخلاف بیابان ؛  کوهستان  به دخترانش مهر بیشتر می ورزد .

 من از توام ولی نه با تو . نسبم را از مادرم دارم . زبانم هنوز همان زبان لالایی های مادری ست . سرزمینم ، هنوز همان سرزمین کوهستانی مادری ست . و تو هنوز اینجا بیگانه ای .

آه ای ناپدری ،

تو را گرامی می دارم اما ،  نه آنچنان که مادرم را . تو را گرامی می دارم  نه آنگونه که میهنم را .

و باشد فردا روزی که  نامت نیز از حافظه ی فرزندانم  زدوده شود !