سر شب دیشب  اتفاقی یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم . اووه ! از آخرین باری که دیده بودمش ده دوازده سالی می گذشت . موهاش یه دست جوگندمی و  ربع محاسنش هم  سفید شده بود !

یک سال از من بزرگتره . فرزند شهیده و  می گفت کارمند فلان اداره س .تعجب

طفلکی با دیدن من کلی ذوق کرد از خود راضی. ولی نمیدونم چرا من زیاد برام مهم نبود ؟!!سوال

واقعا نمیدونم چرا ! بعد هم که فهمید من این روزا مجردم و دارکوب زبله این چند روزه رفته شهرستان ، به زور خرکشم ( به کسر خ . فتحه هم جواب میده بدبختی ) ، خر کشم کرد و برد خونه ش . هرکاری کردم که از دستش دربرم بی فایده بود . بالاخره باهاش رفتم . خانم بچه هاش رفته بودن خونه ی پدرخانمش که از اونجا برن احیا . خونه ش یه خونه ی ویلایی تو یکی از محلات خوب کرمونشاه بود. 6 دونگ مال خودش بود ماشالله . ماشین مدل بالا و زندگی به نسبت مرفه . خدا بیشتر بهش بده .

هنوز درست و حسابی ننشسته بودم که  گفت بیا ... و تلپی یه چیزی افتاد رو صورتم و دنیا سیاه و تاریک شد . هرچه تلاش کردم دنیام همچنان سیاه سیاه بود . بدجور پیچیده بود دور سرو گردنم. یه لحظه هزارتا فکر ریخت تو سرم . با خودم گفتم  ای دل غافل !

حتما نتیجه ی بعضی حرفهاست که بعضی جاها زدم و بعضی وقتها نوشتم . یاد ماجرای قتلهای زن ×جی× ره ای افتادم و نیست من هم به اعتبار فامیل نویسنده  بودم و تو یه مقطعی هم تو روزنامه ها مطلب می نوشتم . یه لحظه هم فکر کردم شاید قضیه ناموسیه ... اما من که تو عمرم بخار همچین برنامه هایی رو نداشتم . یه لحظه  هم با خودم گفتم حتما دسیسه ی برادرمه که میخواد سهم منو  از ثروت بابا مهاراجه  بالا بکشه که دیدم من و برادرم و باباجونمون رو هم یه پاپاسی هم  نداریم ! خلاصه پارچه رو پیچیده بودن دور سر وصورت و دهنم و نفسهای آخرمو داشتم میکشیدم . بوی نامطبوعی هم ازش میومد .کلافهشروع کردم با تمام قدرت دویدن و به در ودیوار خوردن و مشت انداختن و  بالاخره موفق شدم اون هیولا یا دراکولا رو از سرم باز کنم و ...

صدای قلبمو میشنیدم  . به سختی نفس می کشیدم و تو اون هیر و ویری دیدم حضرت گرامی آقای دوست قهقهه زنان بالا سرم ایستاده و در حالی که یه دستش رو استخونای شکمش بود و با انگشت اشاره ی اون یکی دستش منو هدف گرفته بود گفت :

 چته بابا ؟ شلوار جافیه . دادم بپوشی راحت باشی !خنده

تو دلم یه دوسه تا فحش بلند آبدار ناموسی و غیرناموسی بهش دادم و دلم میخواست بزنم تو گوشش . می خواستم بگم مردک ! شلوار جافی که شامل چهارمتر پارچه و دومترطناب هستش رو میندازن رو صورت طرف ؟!!!عصبانی

اونم شلواری که بو اسید اوره و آمونیاکش چش آدم رو می سوزونه ؟!!!هیپنوتیزم

خلاصه نفس راحتی کشیدم و گر گرفته خودم رو جمع کردم و گفتم نه مرسی ! راحتم .خجالت

- راحتی ؟ مگه با شلوار لی میشه راحت بود ؟

- نه به خدا راحتم !

هنوز راحتشو کامل نگفته بودم که پرید و محکم سگک کمربندم رو گرفت و شروع کرد به کشیدن .

- هی آقا چکار میکنی ؟مشغول تلفن

- درش بیار بینم . درش بیار .شیطان

- آقا به خدا راحتم . من تو عمرم شلوار کردی نپوشیدم .

یعنی چی ؟ مگه کرد نیستی ؟

- چه ربطی داره و در حالی که دیگه  نای جنگیدن نداشتم ، تسلیم شدم و با صدای نیمه جونی گفتم ... آخه بهم نمیاد ! بعد دیگه  شلوارم کاملا کشیده شد پایین و شلوار دیگر پوشیده شد اوه  آقای دوست گفت :

- دیدی الان . خدایی الان راحت نیستی؟

آها یادم رفت که بگم . آقای دوست قدشون خیلی بلنده و حالا فکرشو بکنین که شلوار ایشون رو من پوشیده بودم .ناراحت

یه لحظه خودم رو تو آینه ی بوفه ی روبرویی دیدم . تعجب

کپی سندباد شده بودم . یادتونه ؟ تو یه قسمتی  یه جن رو گردنش سوار شده بود و پیاده نمیشد. تصورش رو بکنین ... یه سندباد سی و دو ساله . فقط یه شیلا کم داشتم و یه دستار و عمامه ! نیشخند

 خلاصه هنوز باز کامل ننشسته بودم که دوتا بالش آورد و گذاشت کنار دیوار و گفت : اونجا نشین . بیا اینجا . من گفتم : نه بابا چه کاریه  ؟ کلی پول واسه مبل دادی .... همینجا  رو مبل میشینم .متفکر

میشینم رو کامل نگفته بودم که مث همون جنه پرید سمتم و مچم رو محکم گرفته و با یه تکون شدید از مبل جدام کرد و هلم داد سمت بالشها و نشوندم رو زمین . بعد یه ظرف میوه و یه ظرف هندونه و یه پارچ آب یخ و ... دستش درد نکنه . مرتب در حال دو به دو بود که پذیرایی کنه و در این بین هم حال بچه های قدیمی رو میپرسید و گاهی هم خاطره ای تعریف میکرد .

با اصرار آقای دوست یه قاچ هندونه  برداشم و کشیدم رو بشقاب . خواستم یه قاچ از اون قاچ رو بزارم تو دهنم که دیدم آقای دوست یکی از این خوراک پزای کوچیک که یه شیلنگ بهش وصل بود رو دست گرفته و آورد زد به شیر گازی که دقیقا اون سمت بالشی که من بهش تکیه داده بودم قرار داشت .نگران

یه روفرشی هم پهن کرد جلو دستم که  همه اش سوراخ سوراخ سوخته گی بود . بعد هم یه منقل کوچولو که پر از خاکستر بود و یه نایلون ذغال و انبر آورد و اجاق گازش رو روشن کرد و دو سه تیکه ذغال گذاشت روش و من هاج و واج هنوز قاچ هندونه مو نخورده بودم .اوه

نمیدونستم چی بگم !آخ

بعد هم یه وافور از تو پارچه ی ترمه درآورد و گفت : نمیدونی چقد خوشحالم اینجایی . شیطان

بعد از تو یه  قوطی کوچولو یه تیکه تریاک درآورد و بوش کرد و گفت به به ! عینک

 دستش رو دراز کرد سمت من و گفت : بیا بگیر ببین جنسش چجوره ؟ کادویه !!!

من هنوز قاچ اولی هندونه رو نخورده بودم که گفتم : والله چی بگم . من نمیدونم . راستش من اهلش نیستم .

- ول کن بابا ! مگه میشه اهلش نباشی . پیش قاضی و معلق بازی ؟

از این حرفش خیلی بدم اومد. از خودم هم بدم اومد . میخواستم بگم مردک این چه حرفیه میزنی ؟ عصبانیمگه منو پا بساط دیدی تا حالا که گفت :

بیا . حالا بیا یه بست بزن . اهلش هم که نباشی اهلش میشی . اهلی میشی . بیا خر نباش !شیطان

گفتم : مرتیکه ی دیلاق عملی ... ( تو دلم ) مرتیکه ی  دیلاق عملی به من میگی خر ؟

ولی خداییش کاش اینو بهش گفته بودم ، چون همین الان هم رو دلم سنگینی میکنه افسوس.

قاچ هندونه  رو  رو بشقاب کوبیدم و پا شدم . گفتم ببخشید من باید برم . یه لحظه خودم رو باز تو آینه دیدم که شبیه سند بادی شده بودم که میخواستن اغفالش کنن .

نه !

خیلی جدی شلوارم رو عوض کردم و در این فاصله به حرفهای آقای دوست که مرتب می پرسید چی شد ؟ آخه چرا ؟ کجا ؟ بابا حالا زوده و از این حرفا  ... اصلا توجهی نکردم .  از خونه ی آقای دوست  با هر حرف و حدیثی و بکش بکشی زدم بیرون . دیر وقت بود و صدای قرائت قرآن تمام محله ی آقای دوست رو پر کرده بود . یه لحظه با خودم فکر کردم که الان آقای دوست تو این شب احیایی تنهایی میشینه پا بساطش و دو کوچه پایینتر زنش قرآن رو سر گرفته و دعا میکنه . میشد حدس زد که از خدا چی میخواد طفلکی . 

 

همون لحظه این اس ام اس  رسید :

" سلام دردت به جانم !

چیزی خوردی ؟ گرسنه نمونی یه وقت . دلم خیلی برات تنگ شده . مواظب خودت باش ! "

 

×حالا که دارم این مطلب رو می نویسم یه قاچ بزرگ هندونه جلو دستمه خوشمزه