ستاره ها آنقدر پایین آمده اند که می ترسم  . احساس می کنم در زمان گم شده ام .

درست جایی ایستاده ام  که تنها ربع ساعتی پیشتر از من وعده گاه چهار مرد با مرگ بوده و هنوز خاک کویر بوی خون تازه می دهد . اعتراف میکنم گاه از این خیال همجایی با مرگ و  ارواحی که حس می کنم در این سرما ، گرم گرم  آنسوتر از من ایستاده اند و نگاهم می کنند ، می هراسم .

از کویر زیاد خوانده ام و شنیده ام . از کویری که در آن ایمان قل می زند و خدا نزدیکتر از اقرب من الورید  می شود ، تا کویری که محل همایش شیاطین است .

اما کویر امشب بوی مرگ می دهد و من ...

پی برده ام که زندگی را با تمام سختیهایش دوست دارم  و عاشق روشناییهای صبحدمم !

 

+ این مطلب را بدون کوچکترین تغییری پست کردم .

+ باور کنید  نوشتن این چند خط هم هنر بزرگی بوده .

+ یک ساعتی هست که به خانه رسیده ام . از شدت خستگی خوابم نمیبرد !

+ فردا دارکوبی میاد  . 

+ و خدا ...

خدایا ...

سپاس که هنوز زنده ام و نفس میکشم !!!