بسم الله المعدل !

 

رواست اگر بمیریم و  رواترست اگر خواسته خویش به دار این همه بی عاری بیاوزیم .

  با خود میکشم سخت سخت و لنگ لنگ این گداخته یوغ - سکوت - را .

هر وعده ی اشتها  قاشق قاشق زهر است و جرعه جرعه بغض از تکرار کراره ی التماسهای مادری که بند کیفم را گرفته بود و زار میزد بچه هایم گرسنه اند !

ومن ... چونان کیفم .

و هر دمم دم دم استمهال مردی که امان میخواست بو یحیی صاحبخانه را که مهلتی دهدش دویدنهای بیهوده را و ... بیهوده !
صدها شرف ابو یحیی را .

این روزها چه حیرتگاهیست پشت شیشه ی رهن و اجاره ی بنگاهها ... که گویی دیوار معبد سلیمان است پیش پیش گروهی جهود بادیه نشین .

و چه مکاشفه ایست در این لانه به لانه شدنهای هر ساله ...

چونان چند شب پیش ...

که به معراجم برده بودند در برج رزگاردن . مارکس را دیدم در صدره المنتهای پنت هاوسش که ردای پیمبری پوشیده بود و شانه به شانه اش فوئرباخ فرزانه با کوکاکولایی در دست ...

پوزخنده هایشان را هنوز در حافظه ی چشمانم دارم .

و امروز ...

یاللمصیبه از این همه درد چکه از سر رو روی مردمان شعب ابوفارس .

سمعا و طاعتا شیخ ! ... آخ نمیگوییم ... که زبانمان و گلویمان را رمقی نمانده گفتن حتی آخ !

و دگربار ...

کیست که پیغام من به شهر شروان برد ؟