امروز دوباره رفتم سر و صورت پدر رو اصلاح کردم و بردمش  ( حمامش دادم ) !

پدرم  90 سالشه . اما خودش میگه ده دوازده  سالش بیشتر بوده که براش سجل گرفتن و الان بیشتر از صد سالشه .  الان دو سه سالی هم هست که بیناییش رو کامل از دست داده و جهانش تاریک شده . تمام ساعاتی که داشتم ماشین اصلاح رو به سر و تنش می کشیدم را گریه می کرد و من هم بی صدا اشک ریختم .

بدترین منظره ای که همیشه ازش می ترسم و اگر می شد ازش می گریختم ... دیدن پدر تمام برهنه ایست که  گوشه ی حمام می لرزد  ...

برمی گردم به سالهای پیش ...

هرچند زمانی که من کودک بودم ... پدر کمی جوانتر از همین حالا بود .

توی شهرمان ساعت سازی بود به نام تیمور . یه بار ساعتی که تازه خریده بودم رو بردم تا بندش رو برام کوتاه کنه . آهی کشید و گفت ... به بابات نبردی !

پرسیدم چطور ؟

گفت : آخه هر وقت پدرت ساعت تازه ای می خرید ، برای من هم دردسر می شد . باید کلی می گشتم بند مشابهش رو پیدا می کردم و بندش رو یه مقداری بلندتر می کردم که اندازه ی دستش بشه و بتونه استفاده کنه . بدبختی ساعت بازی هم می کرده  !!!علاقه ای که به من هم رسیده .

( خدا بیامرزه  استاد تیمور رو . ده دوازده سالی هست که کوک ساعت زندگیش در رفته و برای همیشه خوابیده )

یکی از دوستام به پدرم در سن 70 80 سالگی لقب ملوان زبل رو داده بود و بچه های دیگه ای هم می گفتن . دلیلش این بود که پدرم فقط آستین کوتاه می پوشید و وقتی از دور می اومد ... خودش ریز بود اما ساعد و مچهاش کاملا مشخص بود .به قول یکی دیگه از بچه ها ... انگار دو تا میل باستانی دستش گرفته !!!

بگذریم از گذشته هایی که دیگه گذذذششششتتت .

لباسهای پدر رو یکی یکی از تنش در می آورم . برهنه ی برهنه در برابر من ایستاده . می لرزد ... هم از شرم و هم از ضعف .

با اینکه می دانم نمی بیند ... اما خودم کاملا برهنه نمی شوم . هنوز ازش می ترسم . آنهمه ابهت ... آن همه عضلات پیچیده در هم کو آقا ؟!

بازوها و عضلاتی  که تو باشگاه بدنسازی ازشون تعریف می کردم و پزشون رو می دادم .. کو ؟

گریه می کنی آقا !؟

پس کو نعره هات ... که وقتی می کشیدی ... هرکدوممون تو یه سوراخی می خزیدیم .

گریه می کنی ؟!

یادته چقد بدت می اومد بخندیم  ؟! شبها از ترس اینکه صدای خنده مون به گوشت نرسه و نیفتی به جونمون ... خیلی وقتها بود که پتو رو می چپوندیم تو دهنمون .

ای آقا جون !

روزگار همینه . روزگار حتی از این هم بدتر رو تو خودش داره .

به گفته ی حیدر کرار : و ما لابن آدم والفخر ....

آدمیزاده را چه به فخر و غرور ... که اولش از نطفه ایست و آخرش جیفه ای که از ترس تعفنش زود زود در خاکش دفن می کنند !

 

سکانس زندگی :

باز هم تو گرمای ظهر تابستونی سوار تاکسی شدم . یه پیکان مدل پایین که من تنها مسافرش هستم . مسافری که کمی جلوتر کنار جاده ایستاده بود  ، مسیرش رو گفت و راننده زد رو ترمز . مسافر که یه مرد حدودا پنجاه ساله بود ؛ یکی دوتا نون سنگک رو یه دستش گرفته بود و قبل از سوار شدن یه اسکناس دوهزارتونی رو با دست دیگه ش نشون داد و گفت :

آقا دوتومنی دارم !

راننده بدون اینکه جوابشو بده پاشو گذاشت رو گاز و ...

تو مسیر  که حدود 6 یا 7 کیلومتری میشه ... حتی یه مسافر هممسیر هم گیرش نیومد !!!

دم در خونه پیاده شدم . خونمون دقیقا بر خیابونه . کیفمو باز کردم ... یه دو هزار تومنی  درب و داغون رو جستم و گذاشتم کف دستش شیطان

با عصبانیت گفت ... خورد بده آقا !

من هم با عصبانیت گفتم :

مرد حسابی !!!

تو مملکتی که مرغ و تخم مرغ اصلیترین شاخص سهام بورس محسوب میشن و یه نوشابه شده هزار تومن .. به این پول چی میگن ؟ درشت ؟

گفت من نمی دونم ببر از یه مغازه خوردش کن .

گفتم پس وایسا تا برم از خونه خورد وردارم بیام .

کلید رو انداختم و وارد خونه شدم ...

دارکوبی هم که باز رفته شهرستان ...

رفتم از کشو میزی که همیشه  پول خورده ها رو میندازیم توش ... یه دوتا دویست تومنی و صد تومنی بر داشتم و اومدم بیرون که دیدم جای راننده خیسه !

اومدم تو . دستهامو شستم و  نصف هندونه ای  رو که دیشب گذاشته بودم تو یخچال رو برداشتم و یه قاشق آوردم ... ( دارکوب زبله میدونه که من عاشق اینم که با قاشق بیفتم به جون هندونه ی نصف شده و تا قاشقم به تهش نخوره ... دست بردار نیستم از خود راضی )

داشتم با خودم فکر می کردم که راننده ی بدبخت تو این گرما ی  وحشتناک اینهمه راه رو برای هیچ اومد ... بعد به ذهنم رسید که نامرد ، اون مرد ( میشه گفت پیرمرد ) رو سوار نکرد . گفتم شاید اگه اونو سوار می کرد ... بین راه دو نفر دیگه هم روزیش میشد و اونها خورد داشتن و کار اونم راه می افتاد و ...

و خیلی شایدها ...

و مهمترین شاید اینکه ... الان اون آقا هم تو خونه ش نشسته و داره هندونه ی سردی  که دیشب تو یخچال گذاشته  رو با نون سنگک گرم میخوره خوشمزه

اه ...

ساعت سیزده ی نحسه و الان دیگه نونوایی سنگکی بسته که برم بگیرم !!!

بسمک المدبر !

که ایمان دارم هیچ چیز جهانی که داری ... بی حساب و کتاب نیست !