مانده در خویش

لبخند بزن مرد

این مرگ در بیداری را

که موتاره ای از طنابش

می ارزد به زیستن هزارساله ای در خواب  !

یک روز مسحور سحر و ساحری بودم و دیگر روز مبهوت زرینه گی گاو سامری . پیمبری مکنید ، که بودای زناکار را ... هشتاد نه ، هشتاد هزار ضربه شلاق نیز رهایی نیاورد .

 گم شده در خویش ، گورستانهای متروکه را به تفحص اجدادم می جورم . در پی یقینی شدن نسبی که بیشتر می پندارم حاصل امتزاج بزاق روسپیان و عرق بردگان باشد تا شهنشاهی و وزیری و امیری و دبیری . دیرزمانی بود که من – این بزرگ ماهی حوضچه ی قصبچه ای دوردست – احساس نهنگینه ای  داشتم و حالا  که سیلابه ی مکاشفه به دریایم انداخته ، احساس حقارتم بیشتر از آزادیست .

 شب مردگیها و روزمرگیهایم را پایانی نیست . گاه رشکم می آید از کرم کدوی لولنده در گرمی تاپاله ای ، تا آن کاکادویی که تخمه می شکند بر نرمی کاناپه  . و چه رنجیست بی پایان این آدمی را که قد خلق فی کبد !

 همیشه خودم را می بینم ایستاده بیرون از جسم . لبخند به لب گاه دست تکان می دهد و گاه چله می کشد به سویم . نمی دانم اینان منم یا ارواح آزاد شده از سفالینه ها و استخوانهای خاک شده در گورها .

 می ترسم از اینان !

 می ترسم به انتقام نبش قبرهایشان ؛ به گذشته ام  باز گردانند و اینبار در خانه ی همسایه به دنیا بیایم و پدر نامم را نصور بگذارد و برادر بپذیرد .

می ترسم  

 می ترسم خواهرم با آن خواستگار اولش ازدواج کند و خواهر زاده هایم دختر به دنیا بیایند و اینگاه هراس بکارتشان را بیست سال به دوش بکشم .

 آه چقدر خسته ام !

 

تا بعد . . .

 

 

* دل و دماغم بیشتر از این چند خط نبود

× احتمال حذف این پست هست .

* آهنگ « مثل پروانه ای در مشت » ابی را احتمالا هزار بار گوش بدم .

 -  مثل پروانه ای در مشت ...

چه آسون میشه ما رو کشت .

/ 10 نظر / 10 بازدید
محبوبه

می ترسم خواهرم با آن خواستگار اولش ازدواج کند و خواهر زاده هایم دختر به دنیا بیایند و اینگاه هراس بکارتشان را بیست سال به دوش بکشم . عالی بود

سیرن

شما هم ازین هراس ها دارید؟؟؟

غریبه ی آشنا

سلام تحت تاثیر دل نوشته ی زیبایتان چند خطی را تحت عنوان تقدیمی در وبلاگمان نوشتم!فرصتی یافتید ممنون می شوم سری به آن بزنید خداوند یار و یاورتان!

رهگذر

چرا پاک شدم[عصبانی][عصبانی][عصبانی] سوال ما جواب نداشت؟

غریبه ی آشنا

سلام ممنون از حضورتون ونیز قبول زحمت[گل] اگه اون نوشته رو به صورت کامنت ننوشتم دقیقا دلیلش همونه که شما اشاره کردین:هر کسی از ظن خود شد یار من..... آری مرد را گر دردی باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است قلمتون همیشه سبز و پاینده[گل]

Ahovan

در تنگای آب، لختی نفس تازه می کنم! سنگین از بارِ هزار دُّر سرخ و سفید که امانت به من سپرده اند تا به سلامت به میعادگاه برسانمشان تنم زخمی هزار تیغه ی سنگ و باله هایم نخ نمای صد آبشار تَند نیمی ازمن مانده است و نیمی از راه! این سفر بر خلاف این رنج شیرین برای تکرار هزار باره ی خود... این تکرار بی معنی که نه قبلش را پرسیده ام و نه بعدش را! ماهی آزادم آفریده یی خدایا مگر؟ (حسین پناهی)

رهگذر

به هر حال ممنون با جواب دادن به بخشی از سوالاتم کلی از دغدغه های فکریمو کم کردید. اما من بخش ناسالمی در طرح سوالم ندیدم خواستم ببینم همه به مهربونی شما هستند اینم لبخند[لبخند] ببین من حرف گوش میدم توام حرف گوش کن

بى دليل!

او كه بى دليل مرابه درآمدن آفتاب اميد مى دهد ابله دلسوزساده اى ست كه نمى داند نوميدى سرآغاز دانايى آدمى ست.

کلاونه !

وحشتناک زیباست ! اگه به گرامرم گیر ندی[نیشخند]

زری

کلا زدگین جاده خاکی....[گل]