پیش درآمد یک فریاد

(  مقدمه ای ساده بر پستی که به زودی خواهم نوشت )

 

شماره ی      صد و        شصت و           دو          به باجه ی             چهار .

شماره ی      صد و        شصت و           دو          به باجه ی             چهار .

بالاخره نوبتم رسید .

هشتاد میلیون پول نقد رو خالی کردم جلو گیشه و شروع کردم به پر کردن فیش .

متصدی بانک هم شروع کرد به مرتب کردن اسکانسها و کم کم شمارششون .

هشتاد میلیون ...

از همون لحظه که پولو تحویل گرفتم ؛ دوباره سر و کله اش پیدا شده بود .

- لامصب ! با این پول زندگیت زیر ورو میشه . دست دارکوب زبله رو می گیری و یه راست  اون ور . اونجا همه چی هست . آزادی و رفاه. همه ی اونچه که تمام عمر حسرتشون رو رو دوشت کشیدی و نق نزدیشون . و از همه مهمتر عدالت !

- نه ! من اهلش نیستم . با پول مردم که نمیشه زندگی کرد

- با پول مردم آره ، نمیشه .  و ولی اینا که پول مردم نیست . پول یه مشت رانت خواره که مردم حساب نمیشن و مردم رو هم پشمشون حساب نمی کنن  .

- میدونم . ولی ارزش نداره پشت سرم بگن پولای همین رانت خوارا رو بالا کشید و با زنش در رفت .

- حالا گیریم تو راست بگی . بابا ! میری اونور کار میکنی . یه سال نکشیده  دوبرابرشو براشون میفرستی . اینام که پاپی این چند پاپاسی نمیشن .

- چند پاپاسی ؟!! تو به هشتاد میلیون تومان میگی چند پاپاسی ؟!!

- آره . واسه تو هشتاااااد میلییون تووووومانه ! واسه حاجی و امثالهم همین چند پاپاسی هم نیست .

- نه ! گفتم که : با من از این رقمها بیشترشم کاری نکرد . این که نصف نصف بعضی پولهاست که تو دست من امانت بوده

- بدبخت بیچاره . همین افکار واهی رو ول نکردی که زندگیت اینجور لنگ به هواست . اخلاقیات و معنویات و تره تربچه کیلویی چند ؟!  الان فرصت خوبیه که بارتو ببندی  گاگور . گاگور !

داشتم با خود پلیدم کل کل می کردم که متصدی بانک گفت :

قربان ! فیشتون لطفا .

فیشها رو دادم وچشام  به پولها خیره مانده بود که  یکیشون رو پس  داد و همه چیز تمام شد !

نفس راحتی کشیدم و از اینکه نفس مطمئنه ای راجعه بودم به سوی ربم ، احساس ربوبیتی تمام مرا گرفته بود .

کیسه ی خالی شده رو مچاله کردم و انداختم تو سطل آشغال و دوباره تنها و تنها خودم بودم و ظاهرا روح وسوسه گر هم دمش رو گذاشته بود رو کولش و دیگه ازش خبری نبود .

حالا باز خود اصیلم بودم :

بسان جنگجویی فاتح که یک پایش را روی پیکر نیمه جان سردارمغلوب گذاشته و در میان هلهله ی سربازان و فرماندهانش جام ظفرش را سر می کشد ؛ ته مانده های آبسردکن را که به سختی نیمه ی لیوانم را پر کرده بود ... سرکشیدم !

و مگر نه اینکه من شاه مظفر جهاد اکبر بودم .

از بانک خودم را بیرون کشیدم و هنوز پله ی اول را پایین نرفته بودم ...خانمی که پایین پله ها ایستاده بود سلامم کرد .

سلام علیکم .

- آقا روم سیاه . فکر کن خواهرتم

من که جا خورده بودم از شروع سیاه سلام  خانم ، لت لت جواب دادم :

- دشمنتون . همینطور هم هست . خواهر خوبمی .

- راستش من تو بانک نشسته بودم که شما پول ریختین به حساب . من شوهر معتادی داشتم که الان یک سال و نیمه خبر نداریم  مرده ست یا زنده . دو تا بچه ی خوب دارم . دخترم سال اول دبیرستانه . پسرم سال دوم راهنمایی . تمام عمرم رو با آبرو زندگی کردم . خودم تنها فرزند بودم و الان کسی رو ندارم . خونواده ی همسرم هم که همه مث همسرم و بدتر .

عجله داشتم و زود پرسیدم : خواهرم از دست من چه کاری بر میاد ؟

گیر یه میلیون برا رهن خانه ام . کمیته قرار شده پانصد تومن بده . صاحبخانه امان نمیده . من یه میلیون قرض می خوام . به فاطمه ی زهرا گدا نیستم و تا حالا یه یه ریال از کسی نگرفتم . خودم کار منزل انجام میدم و . . . دیگه گریه اش گرفت .

مانده بودم چه بگم .

- خانم به خدا من خودم الان در به در دنبال خانه م . حسابی پول کم دارم . اون پولی هم که الان دیدین مال یکی از این حاج آقاها بود که ریختم به حساب یه حاج آقای دیگه . به قرآن ندارم . به خدایی که گاه دارم و گاه ندارمش .. ندارم .

از خجالت سرم  رو انداختم پایین و ازش دور شدم .

چند قدم دور نشده بودم که دوباره ...

- به به ! جناب امین الدوله ی حسن اخلاق ... دیدی ؟!  اگه به حرف من گوش میدادی نفس مطمئنه راجعه راجبه نمی کردی ، الان هم کار این ضعیفه رو راه انداخته بودی و هم چند نفر دیگه که خودت میدونی ... و هم سه چهار روز دیگه اون ور خشت خوشبختی خودت و خونواده تو رو هم میزاشتی . بیا ! حالا برا خودت کف بزن آقای نفس لوامه !

درب تاکسی را بستم و برای اولین بار از اینکه به حرف من پلیدم گوش نکرده بودم احساس ندامت کردم .

حداقل ...

/ 5 نظر / 7 بازدید
زری

سلام استاد منتظرمون گذاشتی. ادامه اش چی میشه ؟ مثل پستهای قبلیتون قلم فصیح و روان با دست مایه طنز اتقادی-اجتماعی! خسته نباشی

رویای بهار

آقا دمت گرم ... یعنی گرم هاااااااااااا ... اون نفس نمی دونم چیچیت هم این آخری باز حرف راستو نزد ... شمام اشتباه کردی نادم شدی والا ...[نیشخند]

پرناز

مطمئنا کار درست رو انجام دادین شاید الان خیلی گره ها از کار شما یا اون خانوم که متاسفانه به خاطر بی عدالتی ها کم هم نیستن ،باز میشد ولی........این پولا خوردن نداره [چشمک] ممنون که به فکر من وامتحانا بودین.همچنان دعا کنین که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم[اوه]

اکو-هیوا

"اون پولی هم که الان دیدین مال یکی از این حاج آقاها بود که ریختم به حساب یه حاج آقای دیگه"  !  سپـــــــــــــاس از مطالب همیشه زیبا تون موفق باشیـــــــــــــــــــــــــد[لبخند]