چونان ماهی در تنگ مذهب 2

به دنیا آمده ای !

چند سال قبل از تو پدر و مادرت سر سفره ای نشسته اند که تمام حرمتش به حضور کتابیست که حتی قادر به خواندنش نیستند و گوش فرا می دهند به شنیدن کلامی که حتی قادر به فهم تنها کلمه ای از آن هم نیز ...

عاقد می خواند به زبان نا مادری و در ذهنش می شمارد تعداد هر باره ی این خوانش را در روز و ضرب می کند در ماه و رقم در می آورد از دل این خواندنها و با آن می سازد  خانه اش را !

مادر ...

آه مادر !

مادر نگاهش از چهارچوبه ی پنجره پر کشیده  و سالها را به سرعت عبور می کند در رویاهایش . جهاز خواهرم را می بندد این سو و جهاز عروسش را باز می کند  آن سوتر !

پدر ...

وای پدر !

پدر تمام تنش می تپد از خیال تن مادر و برهنگیش در شبی که بی مهتاب می شد .

عاقد باز می خواند به زبان نا مادری و مادر وکیلش می کند به تکامل پدر و  پدر در جوابش ؛  قبول می کند هیچ را !

و اینگونه ست که از قبل این نا خوانستن و نادانستن ؛ حرمت بوسیدن و لمسیدنشان ازاله می شود از تن و روحشان و تو به وجود می آیی از جود مادر و جوش پدر .

به دنیا آمده ای و حالاست که نامی اختیار کنندت از این همه نام . پدر نامی  می گزیند از تبارش و مادر بر می آشوبد به دفاع از تبارخویش . نامها را یک به یک کنار می زنند و به نامی می رسند آنچنان  که گوش فلک  می لرزد از حرمتش !

زندگیت آغاز شده . به همین سادگی ! مثل هر باد و برقی از سر می گذرانی روزها و شبهایش را و به یاد نمی سپاریشان جز به خوانش گاهانه ی شعری .

بزرگ می شوی . کم کم پی می بریش او را که دانسته ای گم بودگیش را ! در مکاشفه و مشاهده فرو رفته ای و کو دستی تا دستت را بگیرد . نزدیکش می شوی به صدفه و دورت می کنند به زور سبحه ! مادر را می بینی که در آواز پدر به نماز ایستاده . پدر را می بینی که نمازش را به آواز می خواند !

به نماز می ایستی . دستانت را قفل می کنی به سرافکندگیت و ... اللللللللله اکبر ...!

سلام نمازت ؛ خداحافظ مادری می شود که می پندارد از دستت داده ست و  لبخند پدری که تمام عمر را بر هیچکس نمازی نبردست ! و مگر نه اینکه که مادر تو را به خدایی می سپاردت هر روزه که یکیست و نیست الا او ؟! و مگر نه اینکه این خدا را به هر زبان و هر کلام که بخوانیش می فهمد و نیتت را اگرهم خود ندانی او می داند ؟!

با خودت می اندیشی ...

می اندیشی می اندیشی می اندیشی ...........

ناگهان می مانی و در مغزت کم کم علقی از مزدک و مانی و ولتر شکل می بندد . احساس می کنی بزرگتر شده ای و حالاست که اولین وزوزه های عصیان را می شنوی . هیچ تر از هیچ تویی ، پوچ تر از پوچ منم !!!

به کرکگارد می رسی و کانت و اسپینوزا . آنقدر گیج می شوی و گیج می خوری و سکندری ... تا می رسی به مارکس و فوئرباخ و ناگهان در مغزت انفجار بزرگی رخ می دهد و جهان به صدفه آغاز می شود و خدا پایان می یابد !

آری !

من چونان ماهیی در تنگ مذهب گرفتار شده بودم .

 

* این قصه ادامه دارد .

/ 10 نظر / 10 بازدید
روياي بهار

آقاي رحيمي عزيز لطفا يه سر به وبلاگم بزن حتما...

روياي بهار

اي كاش تمام ميشد اين جنگ هزارساله شيعه و سني ... هزارسال؟ از ازل اين جنگ برتري اين دين بر آن يكي و آن يكي بر ديگري بوده و هست و خواهد بود

پرناز

سال نو مبارک![لبخند]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام ، نوروز شما و جناب خانوم فرماندتونم خجسته دوست عزيز

روياي بهار

شما نميخواين آپي چيزي بفرماييد ؟منتظريم هااااا

پرناز

منتظر نوشته های زیباتون هستم

زری

سلام ممنونم که هرچند اتفاقی به سرای فکرما سر زدید وبلاگت عالی بود خصوصا از متن نوشته ی ×چونان ماهی درتنگ مذهب× لذت منطقی بردم. سرفراز باشید

لولي

بابا تو كارت خيلي درست ! تو تا حالا كجا بودي؟

رئيس

سلام رسول - ظاهرا دست به قلمت خوبه،گريزي هم به عشق كور راديويي ما توي وبت !؟بزن -آن بت سياه را هم شيرين و چرب و چيلي فروختي،مفت چنگت