زوزه های مرگ

× یکی دونفر از دوستانی که گهگاهی به وبلاگم سر میزنند .. شاهدان منند ×

 

 

دیشب را ... سرتاسر بیدار بودم و تنها و تنها به مرگ می اندیشیدم .

بیقراری با دم قاری جوان مصری دم گرفت که چنان رسا تلاوت کرد فنا شدنم را که

( کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الا کرام )

چه دنیای عجیبیست  و چه عجیبتر مایی  که می پنداریم دنیا مال ماست ! غافل از اینکه پیش از ما هم بوده اند بسیار کسانی که به خیالشان خیلی داشتند و خالی خالی رفتند .

سال 1376 ..

فراری بودم . الان شهامتش را دارم که بگویم فرار کرده بودم از مرگ تا برای زندگی بجنگم .

الان شهامتش را دارم که بگویم برای زندگی خیلی ها جنگیدم و تاوان دادم که اگر امروز بمیرم ... شانه ای هم بالا نخواهند انداخت .

وباز هم میگویم ... خدایم را عشق است و خودم را با خدایم .

مرگ را خیلی جاها دیده ام .

گلوله شاید به فاصله ی یک سانتیمتر از کنار سرم رد شده  ... هنوز گاهی که پنکه ای روشن باشد ... صورتم را جلویش می گیرم . به آرامی توی پره هایش سوت می زنم  ... بازخوردش دقیقا شبیه عبور سانتیمتری مرگ است .

سال 1377 ...

خانه ی ما غربی ترین کوچه ی شهر بود  ،  کمی آنسوترش  مزارع گندم و ذرت .

تازه از تهران و مرگ برگشته بودم .  هنوز خاطره ی مرد پاپیونی که پشت چراغ قرمز ... پشت رل مرسدس  بنز آخرین سیستمش برای همیشه خوابش برده بود را در یاد داشتم و برای دیگران تعریف می کردم .

یادم می آید در یکی از شعرهای سوخته ام گفته بودم :

مرگ . . .

گاه مرسدس سفیدیست

که زیر نور چراغی قرمز

تو را خواهد بلعید .

بگذریم ....

نیم روزی بود که با صدای داد و بیداد زنهای کوچه از خواب بیدار شدم .

بیرون دویدم... روبروی خانه ی ما و  کمی بالاتر  ... خانه ی نیمه کاره ای بود که صاحبان قراردادیش به حال خود رها کرده بودند وداشت کم کمک فرو می ریخت .

صدای ناله های توله سگ باعث شد لباس بپوشم و بروم توی خانه ی نساخته ی مخروبه . دوتا از بچه های شر محله که یکیشان ظاهرا الان معتاد تزریقی شده و گدایی می کند  ، سنگش می زدند و حیوانکی آنچنان نفرینشان می کرد که جگرت می سوخت .

توله آدمها را چخی کردم و رفتم دیدم طفلکی دست چپش زخم بزرگی دارد و حتی کرم زده .

کرمهای سفید ریز ...

رفتم از خانه محلول ضد عفونی و باند و چسب آوردم . دانه دانه کرمهایی که تو ی گوشتش می لولیدند را جدا کردم . حتی خودش گاه با زبان می کشید که جدایشان کند از زخمش . .

دستش راکامل شستم و آتل بندی کردم . در تمام این لحظات زنان کوچه اه اه می کردند و حتی یادشان به خیر ... یکی حالت تهوع گرفت و ...

به یکی از بچه ها پول دادم برایش شیر گرفت .  توی بشقابی  نان و شیرش دادم  . با آنچنان ولعی می خورد که می فهمیدی مدتهاست چیزی نخورده .

دو روز همانجا ازش مراقبت کردم . روز سوم رفت و اثری ازش نماند جز باند و تخته هایی که باز کرده بود و مدتها همانجا توی اتاق خانه ی نیمه کاره می دیدمشان .

دو سال گذشته بود !

دامادمان موتور سیکلتی گرفته بود . یک شب برای گرفتن نمره برای فرزند یکی از همسایه ها ... از معلمی که سالها قبلتر معلم من بود .. موتور را گرفتم و رفتم . من تمام عمرم نه از موتور خوشم آمده و نه از ماشین .  آنهم تازه موتوری که چراغ نداشته باشد .

رفتم و قول نمره رو گرفتم و برگشتم ....

توی راه برگشت انگار کسی فرمان موتور را از دستم گرفته بود و گازش را گرفته بود ...

موتور با سرعت از خیابانهای خلوت می گذشت . باد به سر و صورتم می خورد و لذت می بردم .باد داشت مرا با خود می برد.

انتهای جاده شهری ... جایی که به محله ی ما نزدیک میشد و وصل میشد به جاده ی اصلی ... دیگه نه از روشنایی معابر خبری بود . نه خط کشی جاده . من هم یادم رفته بود که موتور چراغ ندارد .

با سرعت وارد تاریکی شدم . تاریک تاریک ... مثل دره ی تاریکی که در انجیل از آن صحبت شده و روح بعد از جدا شدن از جسم وارد آن می شود .

یک لحظه ... حتی کمتر از یک لحظه ... برق آهنی را دیدم و فریاد مردی که داد می زد نیا ... نیا  و و و

پیرمردی که هم محله ای ما بود و کپسول گاز می فروخت . با گاری پر از کپسولهای گاز ... سمت من ... رو بروی من ...

به گاری برخورد کردم و خودم را معلق میان زمین و آسمان دیدم . با سر فرود آمدم  روی آسفالت جاده . آنهم بیست سی متر دور تر از گاری .

سبک شده بودم . سبک سبک .

درد نداشتم . با سمت چپ صورتم افتاده بودم روی جاده . چشمهایم را باز کردم . چراغ ماشینهایی که از دور می آمدند را می دیدم .

با تمام توانم می خواستم بلند بشوم .  هرچه تلاش می کردم صورتم را از زمین بردارم ... نمی شد ...

یک لحظه ...

یک لحظه ...

بالای سرم ایستاده بود !

با همان بانداِژ و همان تخته هایی که آتل کرده بودم برایش . هنوز بتادینی که روی دستش ریخته بودم ... تازه بود و خشک نشده بود !

سرش رو به آسمان بود و زوزه هایی می کشید جگر سوزتر از همان روزی که سنگش می زدند توله های آدمی .

چشمهایم را بستم . بلند شدم . رفته بود . مثل روز سوم رفتنش .  رفتم موتور را مچاله شده برداشتم . مردم به دو می آمدند .

  یکی گفت:داشتم غذا می خوردم که صدای تصادف را شنیدم . از فاصله ی 500 متری .

یکی گفت صدای برخوردش آنچنان زیاد بود که انگار دو تا تریلی به هم خورده باشند .

هرکسی چیزی می گفت و من هیچی نمی گفتم .

هنوز سبک بودم و فقط کمی زانویم درد می کرد !

حالا سالهاست که فهمیده ام :

زندگی درست لحظه ای که فکرش را نمیکنی تمام می شود .

تمام دیشب را ... سرتاسر بیدار بودم و تنها و تنها به مرگ می اندیشیدم .

بسمک الحی القیوم  ... که هرچه جز تو فانی ونابود شونده ست.

/ 11 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویای بهار

راستش را بخواهی از مرگ می ترسم ... چیزی فراتر از ترس ... انگار که فوبیای مرگ دارم ... میدانم سرانجامی هم جز آن نخواهد بود ولی ...

غریبه ی آشنا

سلام مرگ بزرگترین نعمت خداونده وچه خوب که همه روزی میمیریم! امام علی (ع) می فرمایند:خدایا از نعمتهایی که به من داده ای نعمت روح را اولین نعمتی قرار بده که از من خواهی گرفت! میدانستم همه اعمال ما عکس العملی در خور دارد اما فکر نمیکردم نیکی کردن به یک حیوان مانع مرگی نابهنگام خواهدشد واقعا جالب بود! خداوند یارتان!

منصوری

سلام خیلی وقتها به مرگ فکر میکنم و بی اختیار هق هق گریه میکنم نه به خاطر ترس از مرگ. میترسم هیچکس روز خاکسژاریم نیاد یا اگه میاد بخاطر خودم نباشه بخاطر روابط خانوادگی و آشنائی و هرچیزی غیر از وجود خودم باشه. میترسم وقتی رفتم زیر خروارها خاک کسی رو نداشته باشم که سرخاکم بیاد و من تا قیامت چشم به راه این باشم که یکی ازم به نیکی یاد کنه برام خیرات کنه و فاتحه بفرسته... میترسم قبرم متروک و خاک گرفته بشه.............یک کلام آقای رحیمی میترسم اینقدر تو زندگیم خوب نبوده باشم که کسی از رفتنم دلش بسوزه این افکار از مرگ هزار بار بیشتر منو میترسونه . وقتی به مهدی میگن ناراحت میشه میگه دیگه اینا رو نگو ولی نمیتونم نگم چون باید بهش بگم بعد از من زندگی کن....ازدواج کن....خوشبخت باش چون نهایت آرزوم خوشبختی توئه که بهم خوشبختی و نشون دادی.............والبته ازش بخوام در اوج خوشبختی منو از یاد نبره برام فاتحه بخونه گاهی سر خاکم بیاد چون دلم براش تنگ میشه...........از اعمالم میترسم اگه کسی هم بعد مرگم شفاعتم و ژیش خدا نکنه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید زیاد نوشتم دوباره بغضم گرفت برم که نمک رو زخمم پاشیدی[گل]

منصوری

راستی بنظر شما اصلا آدم خوبی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونم زیاد منو نمیشناسید ولی زندگی آدم پره از آدمائی که رهگذر بودن ولی ایکاش تو ذهن همون آدما یه تصویر رنگی ازمون جا بمونه تصویر من بنظر شما چه رنگیه؟؟؟ همدانشگاهی قول بده گاهی دعائی برامون بکنی محتاجیم به دعا.............

رضا

ما بچه ی مرگیم یادت که نرفته؟

منصوری

سلام با این قلم و نثر شکسته چطور به ذهنتون میرسه که میتونم وبلاگ بزنم و بنویسم؟؟؟ شما قلمتون قوی و رساست ما هم استفاده می کنیم. البته وبلاگ دارم ولی یکسالی میسه که متروکه

زری

سلام داستانهای شما ادمو میبره تو خودش قورت میده هم موضوعشون جالبه و هم پردازش شما از موضوع. من به مرگ که محور نوشته بود فکر نکردم وفای این سگ منو متعجب کرد.!! دوستی سگ به رفاقت بعضی ادما میچربه ها...

ahovan

سلام .عالی بود. مرگ گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد.

مسعود

[تایید]