برای آقای شاعر !

دیشب داشتم قفسه ی کتابها را مرتب می کردم که چشمم افتاد به کتابی که جلدش هم آشنا بود برایم و هم غریب .

مجموعه ی شعری از یکی از دوستان قدیمیم که پشت جلدش با خط ناخوشی امضا زده بود :

تقدیم به دوست عزیزم ، شاعر گرامی ر.رحیمی  !

 

یادم آمد وقتی این کتاب را برای بار اول ورق زدم ؛  بیشتر از یکی دو صفحه اش را نتوانستم تاب بیاورم و لای کتابهای دیگرم دفنش کردم .

دیشب اما فرصت خوبی بود تا با صبر و حوصله ی بیشتری ورقش بزنم و . . . کاش ورق نمی زدم !

در دل هر صفحه اش کلمات و جملات چون بوته های تورگ  ( تمشک وحشی در زبان کردی ) در هم تنیده بودند اما ،  بی تمشک .

خدای من !

چه بر سر اینان آمده و چه ها بر سر ادبیات نیاورده اند هم اینان . ورق می زدم و می خواندم و با هر ورق زدن و خوانش ؛  این سوال در من تقویت می شد :

آیا دوستانی که تا دیروز کوچکترین مولفه های شعری و شاخصه های ادبیاتی را نمی شناختند و نمی توانستند بازشناسند ، اینگونه به یکباره نوع جدیدی از زبان را خلق کرده اند یا من که عمری دغدغه ی شعر و ادبیات این سرزمین را داشته ام و تابع بی طبعش بوده ام ؛ چنین به یکباره مشاعرم را از دست داده ام . ذهنم خالی شده و تناسب کلمات را در نمی یابم و به معنا نمی رسم !

و یا ...

و یا این زبان زبان ماورائیست و ما اهل ناسوت را سعی بیهوده ست دریافت ملکوت کلامشان را .

آهای آقای شاعر !

 هشدار که این وادی که وارد شده ای ، وادی مقدسیست .  فاخلع نعلیک و دست بردار از این مغلطه گاه که مهلکه ی کلام است به قربانگاه نام .

 و دردا که بسیار آنهایی که  به به شان  بعد از شنیدن شعر دوست شاعرشان ، بیشتر از شعر می آزاردت .

به یاد دارم ایامی که در غربت بودم ، به واسطه ی دوستی که مقیم آنجا بود ؛ به محفل شعری دعوت شدم . شعری  که قرار بود شاعرش آن را به گوش جانمان بنوازد را روی کاغذ نوشته بودند و بین حضار تکثیر کردند .

مگسم سگ است

با مزه ی گس

ایستاده روی زاویه ی سوم گسلی گسترده

سگم مگس است

با مزه ی گاوی که می چرد مگسها را .

 

اعتراف می کنم آن میزان که  به به  دوستان و همرهان  شاعر آزارم داد؛ خود شعرم نیازرد .

یکی از یاران موافق آقای شاعر که عینک کائوچویی بزرگی را به دماغ مبارکش تحمیل کرده بود و از قرار بنا بود نقش منتقد را بازی کند ، اینگونه شروع کرد

: قبل از هر چیزی باید خوشحالیم را اعلام کنم که بالاخره بعد از مدتها شعری را شنیدم که حرفی برای گفتن داشت !!!

: ساختار شعر بسیار محکم بود و تکرار معکوس حروف باعث جهش زبان میشد !!!

: زاویه ی سوم کانتاکت مناسبی رابا گسل  داشت .

و در آخر نقدش ؛ در حالی که عینکش را به شیوه ی مرسوم روشنفکران از  دماغش جدا می کرد ... تن صدایش را تغییر داد و با بغضی در نگاهش گفت :

اما من بین مزه ی گاو و زاویه ی سوم هارمونی خاصی دریافت نکردم !!!

 ---------

 کاش خودم را می دیدم از دور . دلم می خواست بپرم و زبان آقای شاعر و گوش جناب منتقد را گاز بگیرم . اما مهمان بودم و نه اینکه مهمان را باید که حد حرمت خویش و میزبان نگه دارد ؟!

دلم می خواست ... دلم می خواست می آمدم بیرون .  و این اتفاق افتاد .

بیرون جلسه همه ی آقایان شاعرو نویسنده دور هم جمع شده بودن . یک لحظه چشمم افتاد به آقای شاعر شعر مگس و منتقد عزیز که هر کدام سیگاری لای انگشتان نحیفشان گیرانده بودند و می گیراندند و دهن به دهن می گفتند و قهقهه می زدند .

شاید به من مخاطب می خندیدند که دو ساعت تمام روی صندلی کهنه ای نشستم و خزعبلاتشان را شنیدم و دم هم نزدم .

و حالا تو ای دوست شاعر !

مجموعه ی اشعارت را خواندم . نمی خواهم راجع به آن زیادی صحبتی داشته باشم . نمی خواهم نقدی نوشته باشم و یا خدایی ناکرده نصحیتی کنم .

اما برادر ،

پشت جلد با خط خودت اعتراف کرده ای که من هم چون تو شاعرم . و وقتی پشت سرم را نگاه می کنم ؛ خودم را می بینم که جوایزی هرچند ناچیز را به عنوان شاعر دریافت کرده ام . شاعران بزرگی را می بینم که مرا به نام می شناسند . دانشگاه رفته ام و دوستانم همه از بزرگانند .

اما با همه ی این احوال ، اقرار می کنم جز چند خطی از انبوه سروده هایت را نفهمیدم . میان هذیانها سرگردان شدم و گاه ترسیدم که مبادا این به معنا نرسیدن ، از خلاء معنا در ذهن من باشد . نیمه شبانه به دوستی بزرگتر از من و تو زنگ زدم و معنای چندی از نوشته هایت را از او جستم و ... چیزی جسته نیامد !

آقای شاعر ،

همیشه و هرجا گفته ام و باز می گویم : رنگ بالایی بیرق این آب و خاک از سبزینه ی ادبیات و خصوصا" شعر این سرزمین سبز است . رودکی و خیام و سعدی و فردوسی و حافظ و عطار و بیهقی و سهروردی و اخوان و شاملو و سهراب و فروغ و قیصر و مصدق و منزوی و حسینی و بسیار نامهای دیگر ، شناسنامه ی سبز این برو بومند !

با اینان بد مکن .

و تو موسیو انتشاراتی !

تو که چون بزازها و رزازها سوداگری می کنی و چاپ می فروشی ...

خیانت می کنی . و این خیانت  را هرگز بخشایشی نیست .

 

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

یعنی همه رو سوزوندی و حالا هیچی نمونده؟ اگه آره خیلی حیفه

پرناز

ممنون . برای من باعث افتخاره که توی وبلاگ شما با قلم تواناتون لینک بشم! ما رو عادت دادن به اینکه هر چی رو به اسم شعر نو تحویلمون بدن دم نزنیم والا به بیسوادی و نافهمی در درک هنر و شعر وادبیات محکوم میشیم و معلوم نیست این قصه تا کجا ادامه داره...؟ طفلی نیما اگه میدونست آخر شعر نو به کجا ختم میشه...[وحشتناک][چشمک]

مهدي محمدي

سلام جناب رحيمي. آقا ما كه دربست قبولتون داريم . نمي دونستم وبلاگ جديد زدي. از جعفر شنيدم . به خدا هر وقت با بچه ها حرف شما پيش مياد همه از اينكه از اينجا رفتين ناراحت ميشن. تف به گور مملكتي كه امثال شما اينگونه نميدونم چ بگم . هنوز هم حاضريم جونمون رو بزاريم

زری

سلام اقای رحیمی من چند باره سر میزنم اما پست جدید نذاشتین منتظرم مطالب مفیدو قشنگتون استفاده کنم

آقابزرگ

با سلام. در تایید نظر شما قسمتی از شعر یکی از همین دوستان که مدعی شعر حجم هستند.( شاید حجیم واژه مناسبتری باشد) ... ای دقایق مدققق قد قد...

محمد.قصر شیرین

سلام .کاکه خدایش حیف نیست که با این افراددهن به دهن بشی [سوال]

آهوان

خیلی جالب بود مخصوصا (چون بوته های تورگ در هم تنیده بودند). یه کتاب شعر قدیمی بنام (باغ هزار گل) دارم که مجمو عه و گلچینی از شعرهای شاعران کرمانشاهیه بیشتر شعراش قشنگه . ولی حالا تمایلی به خوندن شعر شاعرای جدید و ندارم.